رفته بودم دفتر یکی از علما
یک نوزادی را که تازه بدنیا آمده بود آورده بودند تا آن عالم بزرگوار اذان و اقامه را در گوشهایش بخواند.
***
انگار همین دیروز بود...
***
آن عالم طبق سنت اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپ آن نوزاد خواندند.
و بعدش یک جمله گفتند که مرا در فکر فرو برد!
قدمش مبارک باشه.
مبارک! عجب کلمه ای "برکت"
و من به خودم فکر می کردم
قدم من مبارک بود؟؟؟
آیا اعمال و کارهایم میارک است؟؟
من که شب و روز فکرم را همه چیز مشغول کرده جز خدا
که اونم با خواندن چند دقیقه نماز فکر می کنم تکلیف خود را انجام دادم/
واقعا همش همینه!!!
نه!
قدم مبارک ...
می بینم که تا حالاش مبارک نبوده
ولی خدا کنه قدم آن نوزاد مبارک باشه.
|
لحظات آخر... وقتي كه چشمانم را باز كردم. تو را ديدم. وقتي كه اطراف را نظاره مي كردم. از عظمت تو اما مي شنيدم از اطراف كه مي گفتند: ساكت شو! كم كم كه بزرگ تر شدم. آن وقت بود كه همه را ديدم و تو را نديدم چرا كه نخواستم چشم سر ببندم و چشم دل باز كنم. و اكنون كه خود را در محضر تو مي بينم. صداي گريه و ناله مي شنوم. آن وقت بود كه به ياد گريه هاي كودكي ام افتادم. و حال من مي گفتم: ساكت شو! و صدايي زمزمه مي كرد. خداحافظ همين حالا.
|